دلم می خواهد آنقدر زیر این باران تازه و ریز بهاری قدم بزنم تا بشوید از دلم هرچه یاد و خاطره و پاک شوم همچون صفحه سفید کاغذی در اشتیاق دستی تا بنویسد داستان زیبا و شاد سرزمین مهربانی ها را.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:26  توسط هلیا
|
باز پایان اسفند و باز شمارش معکوس، دوبار ه و دوباره امیدی برای سالی بهتر که اگر تفاوت در دقیقه ای است که میان امسال و سال جدید فاصله است بعید می دانم زندگانی چندان تغییر کند.
اما از قدیم گفته اند:"انسان به امید زنده است." و من باز می خواهم نگاهم را بشویم و باور کنم که سال نو آغاز خوشی ها و بهترین های بی پایان خواهد بود برای من و برای تو.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:11  توسط هلیا
|
اگر به خانه من آمدی، ای مهربان
سکوت بیاور و یک نگاه آبی شفاف
که از کرانه آن به عمق زندگاني بی یار بنگرم.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:7  توسط هلیا
|
با صدایی رسا و بلند گنگ گشته ام
لال و خاموش و بی صدا
هیاهویی است درونم که هیچ روزنه ای به بیرون نمی یابد
این منم تنها و هراسان، ساکت و خموش
گم کرده ام آوایم را
وقتی گوشی نیست برای شنیدن
چه سود که سخن بگویی
وقتی چشمی نیست برای دیدن
بودن را چه حاصل
نور وقتی نباشد چه تفاوت میان روشنایی و تاریکی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:38  توسط هلیا
|
بخار فنجان چای آمیخته با دود سیگار
مرا می برد میان جنگلهای مه گرفته و نسیم که می وزد میان موهای پریشانم
جان می گیرد یاد تو و تلالو چشمانت در نگاهم
خیره ، سرشار، شاد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:25  توسط هلیا
|
آجرها کنار هم با نظم، یکرنگ و یکسان با خطوطی درهم پیچیده و گنگ
سخن می گویند با من
چه سخت در بر گرفته آجرها را سیمان تیره،سخت، غمناک
از آن میان با من سخن می گوید خاک پرخاطره
شاید این تن خسته توست آرمیده میان دیوار، در سکوت، غمگین ، تنها
بی گمان این صدای توست پیچیده در سکوت شبانگاه و در همهمه صبحگاه
می شنوم صدایت را هر روز هر شب ، از میان این توده درهم تنیده خاک
روزی شاید بازگردم به آغوشت ، همینجا میان قلب سخت این دیوار
شاید در آغوش گیرم تن خسته و پر رمز و رازت را چون سیمانی سیاه، سخت، تیره
در سکوت
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:29  توسط هلیا
|
گمشده ام اکنون و مهی سنگین نگاهم را پر کرده است
نسیم می پیچد در میان گیسوان پریشانم
خیره ام به راهی که تو ار آن آمدی و به ناگاه رفتی
من مانده ام پا در گل
اینجا، میان مرداب تنهایی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:21  توسط هلیا
|
تنهایی، تنهایی، تنهایی
در میان میلیونها انسان تنها بودن اتفاق عجیبی ست
روزی شاید کسی بیاید ، کسی که تنها باشد او هم میان جمع
و یکی شود با من و پایان یابد این تنهایی
هراس از تنهایی لانه کرده است در وجودم
در جانم خانه ساخته است ، خانه ای ابدی انگار
کاش ویران شود این خانه تنهایی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 14:14  توسط هلیا
|
این منم میان سفیدی کاغذها، پاک و بی لک
بخوان مرا
افسانه هزار و یک شبم ،اگر شهرزادی باشد تا باز بخواندم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 14:6  توسط هلیا
|
"منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن"
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:57  توسط هلیا
|
"لاف عشق و گله از یار،زهی لاف دروغ
عشق بازان چنین، مستحق هجرانند"
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:55  توسط هلیا
|
دیگر به خواب من نیا! هربار که از رویای با تو بودن به حقیقت بی تو می رسم رشته رشته کم می شود از تار و پود بودنم و فرسوده می شود جانم.
دیگر به خواب من نیا! از پس هر بیداری زخم تازه ای به قلبم می نشیند و جاری می شود نیستی قطره قطره در رگهای هستیم.
دیگر به خواب من نیا! دیگر از دیدنت در خیال خسته ام ، بیزارم از تمام عاشقی ها و هرآنچه مهر ورزیدن است در خیال.
نازنین این بار اگر به بیداری آمدنت نبود به خوابهایم دیگر قدم مگذار.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:34  توسط هلیا
|
گاه لذت کلامی ساده چون شهدی شیرین جاری میشود در جانت و کویر دلت را نرم میکند چون بارانی در برهوت، اما کویر با اندکی باران تنها تشنه تر میشود از پیش و تنهاتر.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:18  توسط هلیا
|
سالهای سال رویاهایم را سکه سکه انباشته بودم درون قلک چوبی و امروز همه رایکجا فروختم.
بهایش؟ به نیم نگاه مشتاقش.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:15  توسط هلیا
|
به پشت سر که نگاه می کنم خوشی و ناخوشی چنان بهم درآمیخته اند که به یاد نمی آورم کدام روز را چگونه زیسته ام ، پیش رو اما در غبار ندانسته ها محو و گم است و هیچ چراغی این راه را روشن نمی کند تا بشناسم راه از بیراه و چاه از راه. مشعلی می جویم تا روشن کند این راه پیش رو و دستی تا یاریم کند در این عبور. نجوایی مکرر در گوشم می پیچد که تو راه پیش گیر روشنایی بی شک طلوع خواهد کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:41  توسط هلیا
|